تصویر 1

زینت انسان در سه چیز است؛ علم، محبت، آزادی. افلاطون

سبد خرید

سبد خربد شما خالی است.

پیشنهاد سوپ شادی

 

نظرخواهی

محور مقالات سایت در چه زمینه ای باشد؟

پیرمرد تهی‌دست و درخواست گره گشایی از خدا

پیرمردی تهی‌دست، زندگی را در ‌‌نهایت فقر و تنگدستی می‌گذراند و با سائلی و طلب کمک از دیگران، برای زن و فرزندانش قوت و غذایی ناچیز فراهم می‌کرد. از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس‌اش ریخت و پیرمرد گوشه‌های آن را به هم گره زد و در‌‌ همان حالی که به خانه برمی‌گشت، با پروردگار از مشکلات خود سخن می‌گفت و برای گشایش آنها فرج می‌طلبید و تکرار می‌کرد:‌

ای گشایندۀ گره‌های ناگشوده، عنایتی فرما و گره‌ای از گره‌های زندگی ما بگشای!

پیرمرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می‌کرد و می‌رفت، یکباره یک گره از گره‌های دامنش گشوده شد و گندم‌ها به زمین ریخت. او به‌شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت:

من تو را کی گفتم ‌ای یار عزیز    کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود     این گره بگشودن‌ات دیگر چه بود؟!

پیر مرد نشست تا گندم‌های به زمین ریخته را جمع کند، ولی در کمال ناباوری دید دانه‌های گندم روی کیسه‌ای از زر ریخته است! پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش کرد.

زنده یاد پروین اعتصامی این قصه را در اشعاری زیبا به تصویر کشیده است:

پیرمردی مفلس و برگشته بخت       

روزگاری داشت ناهموار و سخت

هم پسر، هم دخترش بیمار بود

هم بلای فقر و هم تیمار بود

این دوا  می خواستی آن یک پزشک  

این غذایش آه بودی آن سرشک

این عسل می خواست آن یک شوربا  

این لحافش پاره بود آن یک قبا

روزها می رفت بر بازار و کوی    

نان طلب می کرد و می بردآبروی

دست بر هر خودپرستی می گشود  

تا پشیزی بر پشیزی می فزود

هر امیری را روان می شد ز پی   

تا مگر پیراهنی بخشد به وی

شب به سوی خانه می آمد زبون  

قالب از نیرو تهی دل پر ز خون

روز سائل بود و شب بیمار دار   

روز از مردم، شب از خود شرمسار

صبحگاهی رفت و از اهل کرم   

کس ندادش نه پشیزو نه درم

از دری می رفت حیران بر دری  

رهنورد اما نه پایی نه سری

ناشمرده برزن و کویی نماند   

دیگرش پای تکاپویی نماند

درهمی در دست و در دامن نداشت  

ساز و برگ خانه برگشتن نداشت

رفت سوی آسیا هنگام شام   

گندمش بخشید دهقان یک دو جام

زد گره در دامن آن گندم فقیر

شد روان و گفت کای حی قدیر

گر تو پیش آری به فضل خویش دست

برگشایی هر گره کایام بست

چون کنم یا رب در این فصل شتا

من علیل و کودکانم ناشتا

می خرید این گندم ار یکجای کس  

هم عسل زان می خریدم هم عدس

آن عدس در شوربا می ریختم   

وان عسل با آب می آمیختم

درد اگر باشد یکی دارو یکی است  

جان فدای آنکه درد او یکیست

بس گره بگشوده ای از هر قبیل  

این گره را نیز بگشای ای جلیل

این دعا می کرد و می پیمود راه  

ناگه افتادش به پیش پا نگاه

دید گفتارش فساد انگیخته

وان گره بگشوده گندم ریخته

بانگ برزد کای خدای دادگر

چون تو دانایی نمی داند مگر

سال ها نرد خدایی باختی

این گره را زان گره نشناختی

این چه کار است ای خدای شهر و ده  

فرق ها بود این گره را زان گره

چون نمی بیند چو تو بیننده ای؟

کاین گره را بگشاید بنده ای

تا که بر دست تو دادم کار را

ناشتا بگذاشتی بیمار را

هرچه در غربال دیدی بیختی

هم عسل، هم شوربا را ریختی

من ترا کی گفتم ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز

ابلهی کردم که گفتم ای خدای

گر توانی این گره را بگشای

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود

من خداوندی ندیدم زین نمط

یک گره بگشودی آن هم غلط

الغرض برگشت مسکین دردناک   

 تا مگر بر چیند آن گندم ز خاک

چون برای جستجو خم کرد سر    

دید افتاده یکی همیان زر

سجده کرد و گفت ای رب ودود

من چه دانستم ترا حکمت چه بود

هر بلایی کز تو آید رحمتی است  

هر که را فقری دهی آن دولتی است

تو بسی ز اندیشه برتر بوده ای

هر چه فرمان است خود فرموده ای

زان به تاریکی گذاری بنده را

تا ببیند آن رخ تابنده را

تیشه زان بر هر رگ و بندم زنند

تا که با لطف تو پیوندم زنند

گر کسی را از تو دردی شد نصیب

هم سر انجامش تو گردیدی طبیب

هر که مسکین و پریشان تو بود  

خود نمی دانست و مهمان تو بود

رزق زان معنی ندادندم خسان

تا ترا دانم پناه بی کسان

ناتوانی زان دهی بر تندرست

تا بداند کانچه دارد زان توست

زان به درها بردی این درویش را

تا که بشناسد خدای خویش را

اندر این پستی قضایم زان فکند  

تا ترا جویم، ترا خوانم بلند

من به مردم داشتم روی نیاز

گرچه روز و شب در حق بود باز

من بسی دیدم خداوندان مال  

تو کریمی ای خدای ذوالجلال

بر در دونان چو افتادم ز پای

هم تو دستم را گرفتی ای خدای

گندمم را ریختی تا زر دهی

رشته ام  بردی که تا گوهر دهی

در تو پروین نیست فکر و عقل و هوش

ورنه دیگ حق نمی افتد ز جوش

  شما چه برداشتی از این حکایت دارید؟

 

عزیزانی که از این مطلب کپی برداری می کنند لطف کنند منبع آن یعنی سوپ شادی دات کام را ذکر فرمایند.

www.soupeshadi.com

دسته بندی موضوعی: 

دیدگاه‌ها

سلام، مطالبتون بی نهایت به دلم نشست و به زندگی امیدوار شدم. شاید خداوند هم گره از مشکلاتمون بردارد.

افزودن یک دیدگاه جدید

CAPTCHA
لطفا به سوال امنیتی زیر پاسخ دهید :
Image CAPTCHA
کدی که در بالا مشاهده می کنید به دقت وارد کنید.

درباره سوپ شادی

خـوبـان و عزیزان من، با این امـــید آمده ام که بتــوانـم بــا مــطالب و نـوشتـه هایـم، لبخند، شادی و نشاط، آرامــش درونی، موفقیت و عشق و محبت را بـر صحنه  زنـدگی شـما خـوبان فــهیم و شایـسـته جاری و ساری سازم و امـیدوارم شـما خـوبـان نیـز با مـراجـعه ی مکرر به ایــن سایت، مسیر زندگی خود را بیابید....

jhedj ednj kend